
تستی که در زیر مشاهده می کنید، شاید در عین حال که ساده
ترین، بلکه تعیین کننده ترین تست برای سنجش آی كیو باشد. برای
انجام این تست باید پس از خواندن هر سئوال در عرض فقط 5 ثانیه به
آن جواب درست را بدهید و در نزد خودتان یادداشت کنید. در پایان
تعداد پاسخهای درست شما ضرب در 10 میشود و میزان آی كیو شما را
نشان میدهد.
1. بعضی از ماهها 30 روز دارند بعضی
31 روز چند ماه 29 روز دارد؟
2. اگر دكتر به شما 3 قرص بدهد و بگوید هر نیم ساعت 1 قرص بخور
چقدر طول میكشد تا تمام قرصها خورده شود؟
3. من ساعت 8 شب به رختخواب رفتم و ساعتم را كوك كردم كه 9 صبح زنگ
بزند وقتی با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم چند ساعت خوابیده
بودم؟
4. عدد 30 را به نیم تقسیم كنید و عدد 10 را به حاصل آن اضافه كنید
چه عددی به دست می آید؟
5. مزرعه داری 17 گوسفند زنده داشت تمام گوسفند هایش به جز 9 تا
مردند چند گوسفند زنده برایش باقی مانده است؟
6. اگر تنها یك كبریت داشته باشید و وارد یك اتاق سرد و تاریك شوید
كه در آن یك بخاری نفتی یك چراغ نفتی و یك شمع باشد اول كدامیك را
روشن میكنید؟
7. فردی خانه ای ساخته كه هر چهار دیوار آن به سمت جنوب پنجره دارد
خرسی بزرگ به این خانه نزدیك میشود این خرس چه رنگی است؟
8. اگر 2 سیب از 3 سیب بردارین چند سیب دارید؟
9. حضرت موسی از هر حیوان چند تا با خود به كشتی برد؟
10. اگر اتوبوسی را با 43 مسافر از مشهد به سمت تهران برانید و در
نیشابور 5 مسافر را پیاده كنید و 7 مسافر جدید را سوار كنید و در
دامغان 8 مسافر پیاده و 4 نفر را سوار كنید و سرانجام بعد از 14
ساعت به تهران برسید حالا نام راننده اتوبوس چیست؟
...
..
.
.
.
.
و امـــــــا
پاسخ تست ها :
برای اینکه قبل از شروع تست، پاسخ ها شما را گمراه نکنند
آنها را غیرقابل مشاهده کردیم. پس چنانچه به سوالات جواب دادید و
الان آمادگی دارید برای
مشاهده پاسخ تست ها کافیست قسمت زیر تصویر زیر را با ماوس سلکت
کنید ...
1. تمام ماهها حداقل 29 روز را دارند.
2. یك ساعت (شما یك قرص را در ساعت 1 و دیگری را در ساعت 1/5 و
بعدی را در ساعت 2 می خورید).
3. فقط یك ساعت. ساعت كوكی نمیتواند شب و روز را تشخیص دهد پس به
اولین ساعت 9 كه برسد زنگ میزند كه ساعت همان 9 شب است.
4. حاصل 70 است (تقسیم بر نیم معادل ضرب در 2 است).
5. او 9 گوسفند خواهد داشت.
6. اول باید كبریت را روشن کرد.
7. سفید چون خانه ای كه هر چهار دیوارش رو به سمت جنوب پنجره داشته
باشد باید در نوك قطب جنوب باشد.
8. همان 2 سیب.
9. هیچ (حضرت نوح بود نه حضرت موسی)
10. خوب خودتونید دیگه (نام خودتان)
ارزيابی تست و سطح هوش بر
اساس تعداد جوابهای نادرست :
7 جواب نادرست
و بیشتر : دانش آموز دبستان
6 جواب نادرست
: دانش آموز دبیرستان
5 جواب نادرست
: دانشجو
2 تا 4
جواب نادرست :
استاد دانشگاه
1 جواب نادرست
: آی کیو فوق العاده
برچسبها: تـست هـوش
خـداونـد از نـگاه ملاصـدرا |
|
|
برچسبها: خـداونـد از نـگاه ملاصـدرا

که مامان صدا زد امیر جان مامان بپر سه تا سنگک بگیر.
اصلا حوصله نداشتم گفتم من که پریروز نون گرفتم. مامان گفت خوب دیروز مهمون داشتیم زود تموم شد. الان هیچی نون نداریم. گفتم چرا سنگگ، مگه لواشی چه عیبی داره؟ مامان گفت میدونی که بابا نون لواش دوست نداره.
گفتم صف سنگگ شلوغه. اگه نون میخواهید لواش میخرم. مامان اصرار کرد سنگک بخر، قبول نکردم. مامان عصبانی شد و گفت بس کن تنبلی نکن مامان حالا نیم ساعت بیشتر تو صف وایسا، این حرف خیلی عصبانیم کرد. آخه همین یه ساعت پیش حیاط رو شستم. دیروز هم کلی برای خرید بیرون از خونه علاف شده بودم. داد زدم من اصلا نونوایی نمیرم. هر کاری میخوای بکن!
داشتم فکر میکردم خواهرم بدون این که کار کنه توی خونه عزیز و محترمه اما من که این همه کمک میکنم باز هم باید این حرف و کنایهها رو بشنوم. دیگه به هیچ قیمتی حاضر نبودم برم نونوایی.
حالا مامان مجبور میشه به جای نون برنج درسته کنه. این طوری بهترم هست. با خودم فکر کردم وقتی مامان دوباره بیاد سراغم به کلی میافتم رو دنده لج و اصلا قبول نمیکنم.
اما یک دفعه صدای در خونه رو شنیدم. اصلا انتظارش رو نداشتم که مامان خودش بره نونوایی. آخه از صبح ده کیلو سبزی پاک کرده بود و خیلی کارهای خونه خستهاش کرده بود. اصلا حقش نبود بعد از این همه کار حالا بره نونوایی. راستش پشیمون شدم. کاش اصلا با مامان جر و بحث نکرده بودم و خودم رفته بودم. هنوز هم فرصت بود که برم و توی راه پول رو ازش بگیرم و خودم برم نونوایی اما غرورم قبول نمیکرد.
سعی کردم خودم رو بزنم به بیخیالی و مشغول کارهای خودم بشم اما بدجوری اعصبابم خورد بود. یک ساعت گذشت و از مامان خبری نشد. به موبایلش زنگ زدم صدای زنگش از تو آشپزخونه شنیده شد.
مامان مثل همیشه موبایلش رو جا گذاشته بود. دیر کردن مامان اعصابمو بیشتر خورد میکرد. نیم ساعت بعد خواهرم از مدرسه رسید و گفت: تو راه که میاومدم تصادف شده بود. مردم میگفتند به یه خانم ماشین زده. خیابون خیلی شلوغ بود. فکر کنم خانمه کارش تموم شده بود.
گفتم نفهمیدی کی بود؟
گفت من اصلا جلو نرفتم.
دیگه خیلی نگران شدم. یاد خواب دیشبم افتادم. فکرم تا کجاها رفت. سریع لباسامو پوشیدم و راه افتادم دنبال مامان. رفتم تا نونوایی سنگکی نزدیک خونه اما مامان اونجا نبود.
یه نونوایی سنگکی دیگه هم سراغ داشتم اما تا اونجا یک ساعت راه بود و بعید بود مامان اونجا رفته باشه هر طوری بود تا اونجا رفتم، وقتی رسیدم، نونوایی تعطیل بود. تازه یادم افتاد که اول برجها این نونوایی تعطیله. دلم نمیخواست قبول کنم تصادفی که خواهرم میگفت به مامان ربط داره. اما انگار چارهای نبود. به خونه برگشتم تا از خواهرم محل تصادف رو دقیقتر بپرسم.
دیگه دل تو دلم نبود. با یک عالمه غصه و نگرانی توی راه به مهربونیها و فداکاریهای مامانم فکر میکردم و از شدت حسرت که چرا به حرفش گوش نکردم میسوختم. هزار بار با خودم قرار گذاشتم که دیگه این اشتباه رو تکرار نکنم و همیشه به حرف مامانم گوش بدم وقتی رسیدم خونه انگشتم رو گذاشتم روی زنگ و با تمام نگرانی که داشتم یک زنگ کشدار زدم. منتظر بودم خواهرم در رو باز کنه اما صدای مامانم رو شنیدم که داد زد بلد نیستی درست زنگ بزنی ؟
تازه متوجه شدم صدای مامانم چقدر قشنگه
یه نقس عمیق کشیدم و گفتم الهی شکر
و با خودم گفتم قولهایی که به خودت دادی یادت نره
(با تشکر فراوان از دوستی که این داستان زیبا رو برام فرستاد)
سخت سر
"پایگاه آموزشی معلمان ابتدایی"

لینک سایت: http://sakhtsar.ir
*منتظرتون هستم*
خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟
خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟
اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!
بیچــاره اصـلا” اهل این حرفـــــها نبود…این قضیه به شدت آزارش می داد
تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و
به محـــل زندگیش بازگردد.
روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت…
شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی….!
دخترک وارد حیاط امامزاده شد…خسته…
دردش گفتنی نبود….!!!!
رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد…وارد حرم شد و کنار ضریح نشست،زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن…
چند ساعت بعد، دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد… خانوم! خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!
دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت 8 خود را
به خوابگاه برساند…به سرعت از آنجا خارج شد…وارد شــــهر شد…
امــــا…اما انگار چیزی شده بود…دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!
انگار محترم شده بود… نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!
احساس امنیت کرد…با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب
شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!
یک لحظه به خود آمد…
دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته…!
برچسبها: چادر
نـكات زیـبا و آموزنـده برای زنـدگی
• آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلكه دشواری رسیدن به سهولت است
•
وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و
عملكرد خود فكر می كنند، نه رفتار و عملكرد شما
•
سخت كوشی هرگز كسی را نكشته است، نگرانی از آن است كه انسان را از
بین می برد
•
اگر همان كاری را انجام دهید كه همیشه انجام می دادید، همان نتیجه
ای را می گیرید كه همیشه می گرفتید
•
افراد موفق كارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلكه كارها را بگونه ای
متفاوت انجام می دهند
•
پیش از آنكه پاسخی بدهی با یك نفر مشورت كن ولی پیش از آنكه تصمیم
بگیری با چند نفر
•
كار بزرگ وجود ندارد، به شرطی كه آن را به كارهای كوچكتر تقسیم
كنیم
•
كارتان را آغاز كنید، توانایی انجامش بدنبال می آید
•
انسان همان می شود كه اغلب به آن فكر می كند
•
همواره بیاد داشته باشید آخرین كلید باقیمانده، شاید بازگشاینده
قفل در باشد
•
تنها راهی كه به شكست می انجامد، تلاش نكردن است
•
دشوارترین قدم، همان قدم اول است
•
عمر شما از زمانی شروع می شود كه اختیار سرنوشت خویش را در دست می
گیرید
•
آفتاب به گیاهی حرارت می دهد كه سر از خاك بیرون آورده باشد
•
وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است كه شما چیز
زیادی از آن نخواسته اید
•
در اندیشه آنچه كرده ای مباش، در اندیشه آنچه نكرده ای باش
•
امروز، اولین روز از بقیة عمر شماست
•
برای كسی كه آهسته و پیوسته می رود، هیچ راهی دور نیست
•
امید، درمانی است كه شفا نمی دهد، ولی كمك می كند تا درد را تحمل
كنیم
•
بجای آنكه به تاریكی لعنت فرستید، یك شمع روشن كنید
•
آنچه شما درباره خود فكر می كنید، بسیار مهمتر از اندیشه هایی است
كه دیگران درباره شما دارند
•
هركس، آنچه را كه دلش خواست بگوید، آنچه را كه دلش نمی خواهد می
شنود
•
اگر هرروز راهت را عوض كنی، هرگز به مقصد نخواهی رسید
•
صاحب اراده، فقط پیش مرگ زانو می زند، وآن هم در تمام عمر، بیش از
یك مرتبه نیست
•
وقتی شخصی گمان كرد كه دیگر احتیاجی به پیشرفت ندارد، باید تابوت
خود را آماده كند
•
كسانی كه در انتظار زمان نشسته اند، آنرا از دست خواهند داد
•
كسی كه در آفتاب زحمت كشیده، حق دارد در سایه استراحت كند
•
بهتر است دوباره سئوال كنی، تا اینكه یكبار راه را اشتباه بروی
•
آنقدر شكست خوردن را تجربه كنید تا راه شكست دادن را بیاموزید
•
اگر خود را برای آینده آماده نسازید، بزودی متوجه خواهید شد كه
متعلق به گذشته هستید
•
خودتان را به زحمت نیندازید كه از معاصران یا پیشینیان بهتر گردید،
سعی كنید از خودتان بهتر شوید
•
خداوند به هر پرنده ای دانه ای می دهد، ولی آن را داخل لانه اش نمی
اندازد
•
درباره درخت، بر اساس میوه اش قضاوت كنید، نه بر اساس برگهایش
•
انسان هیچ وقت بیشتر از آن موقع خود را گول نمی زند كه خیال می كند
دیگران را فریب داده است
•
كسی كه دوبار از روی یك سنگ بلغزد، شایسته است كه هر دو پایش بشكند
•
هركه با بدان نشیند، اگر طبیعت ایشان را هم نگیرد، به طریقت ایشان
متهم گردد
•
كسی كه به امید شانس نشسته باشد، سالها قبل مرده است
•
اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت
•
اینكه ما گمان می كنیم بعضی چیزها محال است، بیشتر برای آن است كه
برای خود عذری آورده باشی
برچسبها: نـكات زیـبا و آموزنـده برای زنـدگی
"ماجرای زیبای گلف و قهوه"
پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت.
وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.سپس از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟
و همه دانشجویان موافقت کردند.
سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛ سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.
بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: “بله”.
بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. “در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!” همه دانشجویان خندیدند.
در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: ” حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان،سلامتیتان ، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.
اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل تحصیلتان، کارتان، خانه تان و ماشینتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده.”
پروفسور ادامه داد: “اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.
همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.
اول مواظب توپ های گلف باشین، چیز هایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند،موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند.”
یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟ پروفسور لبخند زد و گفت: ” خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در زندگی شلوغ هم ، جائی برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست!
برچسبها: ماجرای زیبای گلف و قهوه
در آمریکا در انبار کالایی، کارگر بی سوادی کار می کرد. او موظف بود تعداد کالای داخل هر گونی را شمارش کرده و درصورت صحیح بودن مقدار آن، روی گونی بنویسد* All Correct* و چون این کاگر بی سواد بود و طرز نوشتن این کلمه را بلد نبود با استفاده از صدای اول کلمه ها، علامتی روی گونی ها می گذاشت به این صورت که به جای* All * از * O * و به جای * Correct * از * K * استفاده می کرد و به ج...ای کلمه ی* All Correct* روی گونی ها می نوشت * O.K * استفاده از کلمه ی * O.K * به تدریج همه گیر شده و امروزه مردم سراسر دنیا، این اصطلاح را به خوبی می شناسند و به کار می برند.
اگر یک کارگر بی سواد بتواند یک اصطلاحی را در دنیا شایع کند؛ پس من و تو، ما و شما به طور حتم می توانیم استفاده از کلمه ها و اصطلاح های مثبت را گسترش داده و انرژی مثبت را بین همه پخش کنیمامروزه ثابت شده که کلمات منفی نیروی منفی به سمت شخص می فرستند و او را به سمت منفی و بیماری سوق می دهند به طور مثال وقتی به ما می گویند خسته نباشی دراصل خستگی را به یادمان می آورند و ناخودآگاه احساس خستگی می کنیم (روی خودتان امتحان کنید) اما اگر به جای آن از یک عبارت مثبت استفاده شود نیروی مثبت و سازنده به افراد هدیه می دهیم. مثال:
به جای خسته نباشید؛ بگوییم: خدا قوت
به جای دستت درد نکنه؛ بگوییم: ممنون از محبتت- سلامت باشی
به جای گرفتارم؛ بگوییم: در فرصت مناسب با شما خواهم بود
به جای دروغ نگو؛ بگوییم: راست می گی؟ راستی؟
به جای خدا بد نده؛ بگوییم: خدا سلامتی بده
به جای قابل نداره؛ بگوییم: هدیه برای شما
به جای شکست خورده؛ بگوییم: با تجربه
به جای مگه مشکل داری؛ بگوییم: مگه مسئله ای داری؟
به جای فقیر هستم؛بگوییم: ثروت کمی دارم
به جای بد نیستم؛ بگوییم: خوب هستم
به جای بدرد من نمی خورد؛ بگوییم: مناسب من نیست
به جای مشکل دارم؛ بگوییم: مسئله دارم
به جای جانم به لبم رسید؛ بگوییم: خیلی راحت نبود
به جای فراموش نکنی؛ بگوییم: یادت باشه
به جای داد نزن؛ بگوییم: آرام باش
به جای من مریض و غمگین نیستم؛ بگوییم: من سالم و با نشاط هستم
به جای غم آخرت باشد؛ بگوییم: شما را در شادی ها ببینم
به جای ببخشیدمزاحمتون شدم؛بگوییم: از این که وقت خود را در اختیار من گذاشتید متشکرم
برچسبها: تغییر عادات منفی به مثبت
http://www.procreo.jp/labo/flower_garden.swf
روی لینک فوق کلیک کنید بعدازاینکه واردش شدید موس رو تکون بدهیدوکلیک کنید .
هر چی داخلش بود تقدیم به شما دوستان عزیز
برچسبها: هدیه ای برای شما
۲۲بهمن سال ۱۳۸۸ - شهرستان رامسر منطقه اشکور
یکروز قبل از ۲۲ بهمن، برف سنگینی تمام منطقه را سفیدپوش کرده بود. هوا بسیار سرد و سوزناک بود. اما هیچ چیز باعث نمیشد که ۲۲ بهمن کمرنگ شود. صبح روز ۲۲ بهمن، بچه ها با نشاط و پر انرژی ساعت ها در مسیر های برفی و لغزنده حرکت کردند و پس از تجمع دانش آموزان چندین مدرسه، راهپیمایی پرشور و فراموش نشدنی را رقم زدند.








شاید بتوان کمی میزان سردی هوا را از بخار نفس کشیدن هایشان در این عکس متوجه شد

امیدوارم از دیدنشون لذت برده باشید
اگر سر به سر تن به کشتن دهیم *** از آن به که کشور به دشمن دهیم
برچسبها: 22 بهمن, راهپیمایی 22 بهمن, اشکور
"شما بودید چه واکنشی نشان میدادید؟"
![]()
پس از ۱۱ سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدودا دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود، به همسرش گفت که در بطری را ببندد و آن را در قفسه قرار دهد. مادر پرمشغله موضوع را به کل فراموش کرد.
پسربچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد، به سمتش رفت و همه ی آن را خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.
وقتی شوهر پریشانحال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته، رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه به زبان آورد.
فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟
شوهر فقط گفت: «عزیزم دوستت دارم!»
عکسالعمل کاملا غیرمنتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکتهای برای خطاکار دانستن مادر وجود نداشت. بهعلاوه، اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سر جایش قرار میداد، شاید آن اتفاق نمیافتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود نداشت. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده بود و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت، دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. و آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.
گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک رخداد صرف میکنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که میشناسیم؛ و فراموش میکنیم که میتوانیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی داشته باشیم. در نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسانترین کار ممکن در دنیا باشد؟ داشتههایتان را گرامی بدارید. غمها، دردها و رنجهایتان را با نبخشیدن دوچندان نکنید.
اگر هرکسی میتوانست با این نوع طرز فکر به زندگی بنگرد، مشکلات بسیار کمتری در دنیا وجود میداشت.
حسادتها، رشکها و بیمیلیها برای بخشیدن دیگران، و همچنین خودخواهی و ترس را از خود دور کنید و خواهید دید که مشکلات آنچنان هم که شما میپندارید حاد نیستند....
برچسبها: شما بودید چه واکنشی نشان میدادید

حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آ ورد...
اُدعُوا اللهَ وَ اَنتم مُوقِنونَ بِالاِجابَهِ وَاعلَموا اَنَّ اللهَ لا یَستَجِیبُ دُعاءَ مِن قَلبِ غافِلٍ لاه؛خدا را بخوانید و به اجابت دعای خود یقین داشته باشید و بدانید که
خداوند دعا را از قلب غافل بی خبر نمی پذیرد
برچسبها: مورچه عاشق
"تجدید خاطره"
سلام دوستان خوبم. منو بابت تاخیرم ببخشید
داشتم عکس های سالهای پیشم در مدرسه راهنمایی اشکور رو میدیدم که با دیدن عکسهایی که روی دیوار دفتر مدرسه زده بودم، تمام خاطراتم تازه شد. گفتم شاید دیدن تصاویرش برای شما هم خالی از لطف نباشه





امیدوارم براتون جالب باشن![]()
برچسبها: تجدید خاطره, دیوار, دفتر مدرسه, مدرسه راهنمایی جهاد اشکور
" تجربه جدید "
اگه نوبتی هم باشه، دیگه نوبت اینه که از فعالیتهای کاری امسالم بگم
تجربه ای جدید در مدرسه ای جدید
امسال در مدرسه ی جدیدی مشغول فعالیت هستم.
مدرسه ای بسیار بزرگتر و پرجمعیت تر از مدرسه ی قبلی.

راستش کار در مدارسی که تعداد دانش آموزانش زیاد باشن خیلی مشکله.
من معلم پایه اول این آموزشگاه هستم. با کلاسی ۲۸ نفره.



گرچه تعداد زیاد دانش آموزان امر تدریس رو کمی برام دشوار کرده (مخصوصا اینکه پایه اول بسیار جای کار داره)، اما محبت وعلاقه بسیار زیاد بچه ها بهم انرژی میده و تمام تلاشمو انجام میدم که بتونم وظیفه ی بزرگی رو که به گردنم هست به نحو احسن انجام بدم. ان شاالله



از همه ی شما دوستان عزیز عاجزانه میخوام برام دعا کنید
که در این راه موفق باشم
نظر یادتون نره![]()
برچسبها: از امسال میخوام بگم, دبستان شهید جابر احمد معظم, پایه اول, مرتضی جنت بوداغی
ادامه مطلب
.: Weblog Themes By Pichak :.


